تبليغاتX
لحظه های کاغذی...

لحظه های کاغذی...

به نیوتن بگویید

هر عملی را عکس العملی نیست!

اگر بود...

اینهمه عاشقانه های من

بی جـواب نـمـی مـانـد...

+ نوشته شده در  جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 11:45  توسط منیر 




از این طرح هزاران لبخند که هیچی به ما نرسید.

حالااگه یه طرح هزاران فحش بذاره

من یه نفری همه رو برنده میشم!!!!!!!


+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 10:58  توسط منیر  | 

!!!!!!!

 

آدمها این روزها مثل جمعه ها می مانند

پر از ابهامند

معلوم نمیکنند

فردند....یا....زوج!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 9:3  توسط منیر  | 

شخصیتِ من رو با برخوردم اشتباه نگیر.

شخصیتِ من چیزیه که من هستم،

اما برخوردِ من بستگی داره

به اینکه ” تـــــو کی باشی …!!

 

 

 گاهی باید فرو ریخته شوی برای

" بَنـــــــای جــــــــدید "

 

ـ پس اگه فرو ریختی اصلا ناراحت نشو!!!

یه بنای خوب از خودت بساز!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 22:57  توسط منیر  | 

من که در پیله ی بی شیله ی خویش..

شوق پروانگی از یادم رفت...

لااقل موقع رفتن بسپار :

ابر جای تو ببارد به سرم

ماه جای تو بتابد به شبم

شاید این تلخی ایام غم انگیزم را باز با یاد تو از یاد برم...!!!

+ نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1391ساعت 17:42  توسط منیر  | 

من و تو..


قلب من و تو

                  یکی ست

حقیقت من وتو

                 یکی ست

حس من و تو

                یکی ست

و راز ماندگاری عشقمان

همین اعتماد میان من و توست....


+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 13:23  توسط منیر  | 

 

"جدایی" آنقدر ها هم که فکر میکنی

تلخ نیست!!

اگر هنوز حرف های من را باور نداری

از "نادر وسیمین" بپرس

که از تمام دنیا جایزه گرفته اند!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 فروردین1391ساعت 11:17  توسط منیر  | 

اولین پست توسال 91!!!!

چه شد؟ خاک از خواب بیدار شد

به خود گفت: انگار من زنده ام

دوباره شکفته است گل از گلم

ببین بوی گل می دهد خنده ام

 

نوشتند چون حرف ناگفته ای

گل لاله را بر لب جویبار

چه شد؟ باز انگار آتش گرفت

همه گل به گل دامن سبزه زار

 

چنین گفت در گوش گل، غنچه ای:

نسیمی مرا قلقلک می دهد

زمین زیر پایم نفس می کشد

هوا بوی باد خنک می دهد

 

صدای نفس های نرم نسیم

به بازیگری گفت: اینک منم

که با دست های نوازشگرم

گلی بر سر شاخه ها می زنم

 

از این سوره سبز و آیات سرخ

کتاب زمین پر علامت شده

زمین گفت: شاید بهشت است این

زمان گفت: گویا قیامت شده

 

زمین فکر کرد: آسمانی شده

کبوتر گمان کرد: آبی شده

دل سنگ حس کرد: جاری شده

گل احساس کرد: آفتابی شده

 

به چشم زمین: برف ها آب شد

به فکر کویر: آبشار آمده

به ذهن کلاغان: زمستان گذشت

به قول پرستو: بهار آمده

عید همتون مباررررررررررررررررررررررررررک..

با بهترین آرزوها

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 1:44  توسط منیر  | 

آخرین پست تو سال 90...

حرف های ما هنوز ناتمام..

تا نگاه میکنی وقت رفتن است!

باز هم همان حکایت همیشگی..

پیش از آن که با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر میشود

آی.....

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

                 چقدر زود

                           دیر میشود...!!!!

 +آهنگمو عوض کردم...

  نمیتونستم بذارمش..کلی باخودم کلنجار رفتم..کلی گریه کردم تا راضی شدم...

+ نوشته شده در  جمعه 26 اسفند1390ساعت 22:43  توسط منیر 

اگه قرار بود هرکی بزرگترین غمشو ببره پیش خدا..

با دیدن غم دیگران یواشکی غمش رو میذاشت تو جیبش و

برمیگشت...!!

 

             "It’s a fact"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1390ساعت 9:28  توسط منیر  | 

لحظه های کاغذی.....!!!!

 

خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری

                                 شوق پرواز مجازی بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن

                                خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین

                                سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری

با نگاهی سرشکسته، چشمهایی پینه بسته

                              خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده، میزهای صف کشیده

                              خنده های لب پریده، گریه های اختیاری

عصر جدولهای خالی، پارکهای این حوالی

                              پرسه های بی خیالی نیمکتهای خماری

رونوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم:

                              شنبه های بی پناهی، جمعه های بیقراری

عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوه

                    خاک خواهد بست روزی، باد خواهد بردباری

روی میز خالی من، صفحه باز حوادث

                        در ستون تسلیتها، نامی از ما یادگاری ...

                                                                                 " مرحوم قیصر امین پور"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 اسفند1390ساعت 1:5  توسط منیر  | 

اشک خدا..

 

 

 روزي عارفي از خداوند پرسيد:چرا انسان ميميرد؟چرا او را افريدي؟؟و اصلا

چرا در زمين قرارش دادي؟؟چرا نزد خودت نماند؟؟؟

و خداوند گفت:

من انسان را افريدم و عاشق او شدم!!او را در زمين قرار دادم تا ببينم چه

كسي معناي عشق را مي داند؟و ببينم چه كسي در امتحان عشق به من

پيروز است؟او درين خواب كوتاه غوطه ور است!و من تحمل دوري معشوقم را

ندارم!

و او بايد به سوي عاشق خود بازگردد!

و ناگهان اشك هاي خدا جاري شد! عارف پرسيد خداوندا چه شده است؟

خدا با اشك پاسخ داد:من معشوقه ام را دوست دارم و هرچه كه او بخواهد

برايش مهيا ميكنم!!انهايي كه بيشتر دوست دارم بيشتر امتحان ميكنم......و

مشكلات ان ها را به مو مي رسانم ولي پاره نمي كنم!براي انكه انان

هميشه بنده ي من باشند!

و اشك ميريزم به خاطر كساني كه از من روي گردان مي شوند!!

و نام اشك هاي من باران است!

هنگامي كه اشك ميريزم دلشكسته از يكي از بندگانم دور ميشوم!چون او به

شيطان پيوسته است!

ساليان سال است كه باران مي بارد و ساليان سال است كه خدا مي گريد...!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 19:2  توسط منیر 

 
 
 
به دکتر شریعتی گفتند :

استاد سیگار طول زندگی رو کوتاه می کنه ،

دکتر در جواب گفتند : من به عرض زندگی فکر می کنم...
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 اسفند1390ساعت 0:21  توسط منیر  | 

کاش یادمون نره...

من شيطان را ديدم

كه مي خواست  بساط دكان خود را به روز كند،

وسوسه هاي سنتي را حراج كرده  

و لغزش هاي مدرن را رواج دهد.

همه ويترين هاي دكانش را ديدم ،

ولي خبري از سه كالا نبود:

دروغ،  ريا  و تملق.

سراغ آن ها گرفتم،

گفت:

 سه کالا چون خیلی مشتری داشت ،همه را بردند!!

ديگر ندارم....

هنگامي كه برمي گشتم ،  

لبخندي زد و گفت:

البته مقداري براي خودي ها نگه داشته ام!!!!

+

+ نوشته شده در  جمعه 5 اسفند1390ساعت 6:37  توسط منیر 

تو...

 

تو صمیمی تر از آنی که دلم میپنداشت



دل تو با همه آئینه ها نسبت داشت



تو همان ساده دل سبز نجیبی که خدا



در میان دل پاکت صدف آیینه کاشت ...

 

 پ.ن : خدایا بازم ممنونم بخاطر امروز

        قدرتو میدونیم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1390ساعت 19:19  توسط منیر  | 

دلم ضعف میرود

آنقدر که..

گرسنه نگاهش هستم...

و..

لبانم خشکید

از بس که

نگفت:

"دوستت دارم..."

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1390ساعت 9:13  توسط منیر 

گرمای مستانه...!!!

 

در این روزهای زمستان...

یک استکان چای داغ، مهمان منی..

کنار پنجره ی بخار گرفته دلت، وقت تنهایی، نوش جان...!!

چای رفاقت من همیشه تازه دم است...

پی نوشت:تقدیم به دوست جون خودم

 

با فنجانی چای هم میتوان مست شد...

اگر اویی که باید،

باشد..!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 بهمن1390ساعت 9:55  توسط منیر  | 

سپاس

سالهاست که کوهستان دلم

 به حرمت رد پایت..

 به برف هایش اجازه ی آب شدن نمیدهد...!!

 

امروز چه هوایی بود..

وای خدای من... ممنونم ازت به خاطر تمام لحظات خوبی که امروز با عزیزترینم داشتم...

همیشه برام نگهش دار...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 بهمن1390ساعت 20:39  توسط منیر  | 

زندگی..

 

زیستنم

بیهوده نخواهد بود اگر

بتوانم قلبی را

باز دارم از شکستن...

زیستنم بیهوده نخواهد بود اگر

بتوانم زندگی ای را وارهانم از رنج..

یا التیام بخشم دردی را..

یا سینه سرخی رنجور را

بازگردانم دوباره به لانه اش...!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1390ساعت 1:22  توسط منیر  | 

واسه دل خودم!!

آنگاه که غرور کسی را له میکنی..

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی..

آنگاه که بنده ای را نادیده میگیری..

میخواهم بدانم دستت را به سوی کدام آسمان دراز میکنی

تا برای خوشبختی خودت دعا کنم...!!!

 

غم نوشت: چقدر احساس خوبیه وقتی میفهمی و میدونی از نبودت -یا حتی از مردنت- خوشحاله و...

                وقتی ازت خبر نداره آرومه.....

                بذار حداقل یه بار دلشو رو شاد کنم.."حتی اگه دارم از دلتنگی میمیرم"!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 بهمن1390ساعت 3:47  توسط منیر  |